|
وبلاگ رسما تعطیل است و صرفا جهت نگهداری آرشیو و خاطرات نویسنده دی اکتیو نمیشود.
نمیخوام سهم دنیا رو تویی که سهم دستامی اگه ارامشی دارم واسه اینه که همرامی..... زمین میلرزه و اینجا یکی بی ترس خوابیده تو عشق تو ی چیزی هست که ارامش به من میده! پ ن: مال عصاره هست اما حرف دل من... سها همچنان زنده ام.... بزار زوشن کنبم شب رو ستاره از تو ماه از من ازت ی خواهشی دارم تو هم چیزی بخواه از من تموم خوبیها با توست چقدر خالی شده دستم بزار یکبار قبل از تو بگم که عاشقت هستم..............
من نمیدونستم قراره یکی از آرامش بخش ترین نتایج زندگیم حاصل ی گلابی باشه ! بزار از اول تعریف کنم: ی روز از روزای ماه رمضون بود . دیدم بهاران داره گلابی میخوره (گلابی میوه ی بهشتی منه) من روزه بودم و از اون جا که آدم روزه دار واسه بعد اذان کلی به خودش وعده وعید میده بهش گفتم بره تنها گلابی باقی مونده رو ی جایی که عقل جنم نرسه قایم کنه تا خودم بعدا کلکشو بکنم! دی . خلاصه افطار شد و بهاران گلابیه عزیزمو داد بهم (اما من نمیتونم بعد اذان به نقشه های قبل اذان عمل کنم )و گلابی جونم دست نخورده موند رو میز . منم پا شدم با مامانم رفتم مهمونی.. ...وسط مهمونی ی دفعه یاد گلابیم افنادم ...وای نمیونی چه جوری شدم مخصوصا که یادم اومد گلابیمو تک تنها درست جایی گذاشتم که بابای عزیز وقتی میاد خونه میشینه شام میخوره :((( فکر کن وسط مهمونی پا شدم زنگ زدم بهاران(خیلی سخته وسط کلی آدم نزاری بفهمن داری در مورد ی گلابی حرف میزنی )...خلاصه معلوم شد شی مورد نظر راحت و بی دردسر توسط شخص دیگری نوش جان شده است !!!! میدونی من عاشق مثال هایی هستم که خدا با این چیزای ساده دورو برمون برامون میزنه ُ وقتی شب میومدم خونه حس کردم قضیه گلابی ی مثال یونیک یونیک واسه من بوده که بفهمم حتی ی گلابی هم خوردنش حساب و کتاب داره چه برسه از این بزرگترش ...بعضی چیزا هستن که فقط میشنوی مثله قسمت بودن ُ روزی بودن ُ...نمیدونی یعنی چی ! چند وقت بود ذهنم مشغول بود ...نگران بودم تو زندگی اتفاق هایی هستن که دست من وتو نیست تمیدونی چیکار کنی چون حتی آگاهی لازمو نداری ...بعضی وقتا با خودم میگفتم: بابا دست یکی دیگه است یاسی..آروم باش...اما انگار ته دلم کاملا بهش معتقد نبودم...بعد ی دفعه ی خدا میگه ببین! چرا چطور ی میوه ای که هزار بار خوردی و هزار بار دیگه ام میخوری ُمیتونه اینقدر طمع ایجاد کنه ... ببین چقدر میخواستیش....اما نشد ! اگه چیزی ُجایی ُ کسی واقعا مال تو باشه راحت تر ازاونکه فکرشو بکنی مال تو میشه ...مال تو نباشه خودتو بکشی ُ نمیشه که نمیشه! تلاش کن برای اون چیزی که حداقل تا قسمتی به تلاش تو بستگی دارن و نتیجه رو به من بسپار! ممنونم مهربون ترین مهربون ... که حتی ی گلابی رو بهانه میکنی تا باهام حرف بزنی و آرومم کنی.....
لازانیا می پزم
پر از سس سفید... لایه لایه سس سفید ... سس قرمز... گوشت.. لایه بعد.... کاش به همین راحتی بود نقش به دل تو زدنم هم... کاش میشد ...کاش آن وقت من باقاشق سوپ خوریم وسط قلب سفیدت یک قطره سس عشق میریختم درست به رنگ سرخ لبهایم ... پ ن : اون پستی که پاک شد این نیست اونو بعدا میزارم :دی. چند خط بالا فقط ی احساسه موقع پختن لازانیا تو ی روزی که خیلی خسته بودم ...
باور کنید اومدم پست جدید گذاشتم ...۳ ساعت نوشتم بعد بلاگفای...سیو ش که نکرد هیچی صفحه سفید تحویلم داد ! به زودی دوباره منویسم مرسی از همتون پ ن تو الی : آره واقعا !! تاریخی ! عکساشم میزاریم تو اف بی! مخصوصا همون عکسای جزوزو که میدونی:دی. دوست دارم !
امروز دانشگاه بودم .... کلی سوت و کور بود ...دلم گرفت...رودسر بودم ...اولین بار بود که
با تموم وجودم شکر کردم که رودسر نیستم ....سمیه بهشته ! باور کنین جدی میگم.. تو کلاسای دخمه ای رودسر دلم گرفت ...همشون عین دخمه و سرداب میمونن ... یه لابراتوار زبان قدیمی که پنجره کوچیکش با خساست یه ذره نور رو را میداد تو کلاس ..با جا نواری های پوسیده ...نگاشون که میکردم ...اوم نمیدونم ولی خیلی پیر بودن... آدم فکر میکرد احتمالا اولین آدمهایی که تو ایران میخواستن زبان یاد بگیرن از اینا استفاده میکردن....آنتراک رفتم تو سلف رو باز نشستم... غیر از تک و توک صندلیا که صاحب داشتن بقیه خالی بودن ..همین خودش عجیب ترین مسئله بود ! صدای آب و رودخونه رو همیشه دوست داشتم ولی صدای آب نمای هنوز روشنم نتونست کمک زیادی بهم کنه( تموم تابستون از گرما هلاک شدیم و این کولر ها رو روشن نکردن ولی این آب نما رو واسه دله اشباح دانشکده روشن گذاشتن ! Oh God ...) خلاصه بگم که دانشگاه بدون بچه هاشو استاداش کلی دپرسم کرد ...اینقدر که بیام این جا بنویسم ... پ ن : همه نمره هام اومده غیر مالی ...عاقبت به خیر بشیم این درسم ایشالا !
تو آغازی برای همه چیزُ همه کس تو پایانی و خودت بی پایان ... از تو هر چه بگویم باز هم کم گفته ام دوستت دارم و میدانم چه کم است دوست داشتن من اما تو عشقی و شاید هم شاید عشق ز توست ... زیرا هر چه کرده ای جز عشق نبوده است جز قلبم که لبریز مهر توست چیزی ندارم که دست های خالیم را پر کند میدانم... قلب من به کوچکی مشتم است و قلب تو...عشق تو.... بی انتها ! مهربان من راهی نشانم بده آسان و نه سخت به سوی محبت خودت آرامشم بخش ...
تا حالا شده تو زندگیتون دخترایی رو ببینید (یا شاید هم خودتون جزو آون دخترا بوده باشید) که با همه امتیاز هایی که دارن ُ با کلی ظرفیت واسه عشق ورزیدن و...میرن یخ ترین ُسرد ترین ُ بی عاطفه ترین موجود دنیا رو پیدا میکنن و همه ی وجودشونو به پای اون میریزن تا اون آدم دوسشون داشته باشه و خلق پایین شو (down mood)تغییر بدن !!! میگین خریت محضه نه؟؟!! میدونم اما متاسفانه واقعیت داره و کمک هم نیست !یه بار یکی بهم میگفت میدونی اصلا برام لذت بخش نیست که یکی کلی عاشقم باشه و دوسم داشته باشه و همه رو هم بیاد اعتراف کنه ... من عاشق آدم های اسرارآمیزم که احساساتشو نتونم حدس بزنم و بهم محل سگ هم نزاره !!!! حالا کلا جدا از اینکه ۹۹.۹۹٪ موارد کلا این کار به شکست می انجامه و بازم جدا از اینکه اون طرف بیچاره (حالا هرچه قدرم بی احساس باشه بازم هیچ آدمی دوست نداره به زور تغییر کنه!) چی میکشه و در آخر یه دختر شکست خورده میمونه که فکر میکنه که چرا هیچکی دوسش نداره و دوست داشتنی نیست و همه مردای زندگیش بی عاطفه بودن ...باید خود آزاری داشته باشی که به این وضع ادامه بدی ! چرا خودتو اذیت میکنی ؟ تنها راهش اینه که بدونی اون ادمهای سردی که به نظرت جذاب میان در واقع دشمن تو هستن و لازم نیست حتما یه دیو داشته باشی تا رامش کنی و بجنگی واسه دوست داشته شدن ! بی خیال ! این همه ادم هایی که تورو دوست دارن و جنگی هم در کار نیست .....خودت و بشناس ! آگه بخوای همه چی عوض میشه.... کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لب های سرخت روزی بشکند ...
هیچ وقت اعتراف نمیکنم به انتظار ... به ساعت ها و لحظه هایی که شمرده ام ! به فال گشودن هایم برای تو ! به تنهایی دستانم ... به اینکه عاشق بویGIVENCHY هستم... که چرا دیگر کاپوچینو نمیخورم ... نه من هیچ وقت اعتراف نمیکنم که دوستت داشتم ...
میدونم دیگه واقعا سر آوردم با این آپ نکردن و مطلب جدید نذاشتن ولی باور کنین دست خودم نیست...نه اینکه چیزی واسه نوشتن نداشته باشم ُ اتفاقا خیلی هم موضوع هست فقط من حس نوشتن ندارم ...تو قالب کلمات فرو رفتن برام سخته...فعلا سخته! برای سها نوشتم این روزا خیلی خوبم... (خدا رو شکر) ..کاش همه مثله من بودن... رها م..آزادم....مثله بادبادک...حتی از اون بادبادک هایی که جمعه ها وقتی از جلوی پارک پردیسان میگذرم اون دور دورا تو آسمونن و مثله یه نقطه ی رنگی دیده میشن هم ..... بالاترم ...رها ترم...شاد ترم ...شیطون ترم.... قول میدم زود آپ کنم... پ ن : بچه جان من این قال رو نذاشتم خود بلاگفا گذاشته ...اگه بلدی درستش کنی بگو :D
|
ABOUT
چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم MENU
Home
|